دختر آینه

دستمال را بر می دارم و آرام روی میز و مبل ها می کشم ، مبل هایی چوبی با روکش قهوه ای که سالهاست

در گوشه ی پذیرایی جا خوش کرده اند و هر چند سال یکبار با اصرارهای مادر تنها روکششان عوض می شود" بس است دختر ، داری رنگ و روشان را هم می بری ...."

این را مادر می گوید و همین طور که آرام به سمت آشپزخانه می پیچد زیر لب ادامه می دهد " خدا کند اینها  دیگر خوششان بیاید و گرنه  دوباره حرف و حدیث های پدرت شروع می شودو اینقدر غر می زند تا از زندگی بیزار شویم ... " و بعد در میان آشپزخانه محو می شود تا میوه های شسته را خشک کند

بی آنکه خواسته باشم آینه درمقابلم ظاهر می شودو انگشتانم درمیان انبوه موهای مشکی شناور می شوند

احساس می کنم از آخرین باری که به آینه سر زده ام سالها گذشته است ، مدتی است که دیگر دختر آینه نمی خندد و سرخی گونه هایش تنها تاثیر لوازم آرایشی است که حالا بی رمق تر از همیشه در مقابل آینه از پا افتاده اند

برس را برمی دارم و بی تفاوت از چند تار مویی که در میان دندانه هایش جا مانده است به سمت گیسهایم می برم ...

صدای تیک تاک ساعت توی سرم می پیچد و با نصیحت های مادر گره می خورد " زود باش دختر چرا ایستادی

لباسهایت را هم که عوض نکرده ای . حواست را جمع کن وقتی راه می روی اینقدر لخ لخ دمپایی هایت را در نیاوری ... "

و حالا که صدای قل قل سماور هم اضافه می شود " اصلا نخواستم کمکم کنی ، خودم چایی را دم می کنم . تو به خودت برسی هنر کردی ... "

          وبعد به سمت پرده ها خیز بر می دارد و سعی می کند تا چپن پرده ها مطابق میل اش مرتب شوند ،نمی شوند .... صدای اعتراض اش بلند می شود " صد بار به پدرت گفتم ،پرده ها باید عوض شود اما کو گوش شنوا ...

          روزی ده بار می نشیند پای اخبار و پیچ تلویزیون را تا آخر باز می کند تا ببیند آن سر دنیا چه خبر است ولی دریغ از اینکه یک لحظه سرش را توی زندگی خودش بچرخاند ، هر وقت هم چیزی می گوییم ابروهایش را گره می اندازد و می گوید " خدا به ما بدهد ما هم به شما می دهیم ... "

         قسمت ما هم این بود  ،شکر بیرون و تبر خانه " آه می کشد و دور می شود ...

 

    به اتاقم می روم ،مقابل کمد می ایستم و بی هیچ انگیزه ای یک دست از لباس ها را بر می دارم ،

  مادر در چارچوب در ظاهر می شود " چرا این را برداشتی مگر نگفتم لباس صورتی ات را بپوش "

و دوباره ناپدید می شود ...

دختر توی آینه صدایم می زند

با لباسی صورتی وگیسهایی که حالا زیر یک روسری گلدار پنهان شده اند

به سمت اش می روم هنوز هم نمی خندد ...

صدای زنگ بلند می شود

مادر آشفته به سمتم می وزد  و شوری که در نگاه اش موج می زند " زود باش .... آمدند "

و در امتداد راهرو ناپدید می شود و تنها صدای لخ لخ دمپایی هایش در فضا می پیچد و آرام محو  می شود ...

چند لحظه بعد به آشپزخانه می روم ، چند استکان چای می ریزم ودر سینی دور طلایی می چینم

به سمت پذیرایی قدم بر می دارم

وارد که می شوم بدون اینکه سرم را بلند کرده باشم ، آرام سلام می کنم ...

 نویسنده-عفت خادمی

نفر یازدهم سومین دوره جایزه ادبی فانوس