به نامش و به یاری اش...

«شوهرانم»

امروز باز هم ازدواج کردم. این­بار با پسر جوانی که عکاسی­اش سر کوچه­ی ما است. یک­بار رفته و عکس گرفته بودم برای کارت ملی. سبزه رو و عینکی است و همیشه لباس صورتی می­پوشد که به رنگ پوستش می­آید. گفته بود:"به کف دستم نگاه کنید..." و من نگاه کرده بودم به زبری دست­های زمختش. یلدا هر وقت عکس را می­بیند می­خندد و می­گوید: "اوه اوه چه نگاه فیلسوفانه­ای..." . از کنار آتلیه­اش که رد می­شدم سنگینی نگاهش را حس می­کردم روی خودم. فقط به خاطر آن دست­ها بود که با او ازدواج کردم. همین چند لحظه پیش. بعد از کلاس صبح دانشگاهم. مادر اما نمی­دانست. این چیزها را به او نمی­گویم. در را که می­بندم صدایش را می­شنوم: "ساعت هشت خوبه... قدمتون روی چشم."تلفن را که می­گذارد چشمش به من می­افتد و نگاه پر از سؤالم. مهربان شده و چشمانش برق می­زند.

می­گوید: "مبارکه... امیر پسر خوبیه..." حرفی نمی­زنم و فکر می­کنم ساعت هشت چقدر نزدیک است. این که آن­ها بیایند و من نقش دختر محجوب و سر به زیر و آفتاب مهتاب ندیده­ی خانه را بازی کنم و هول شوم و سینی چای در دستم بلرزد و ... چرا همیشه کارهای سخت را من باید انجام بدهم؟

رو به روی آینه می­ایستم و زیرلب می­گویم: "عروس..." اما هرچه سعی می­کنم مانتوی بلندم را لباس عروس فرض کنم و مقنعه­ی خاکستری­ام را تور سفید، نمی­توانم.بی­خیال عکاس می­شوم. اصلاً شاید عکس­های عروسی­ام را او بگیرد. مادر از آشپزخانه صدایم می­زند: "آیه... درنیار لباستو... میریم خرید..."

زنگ می­زنم به آژانس و شماره­ی اشتراک را می­گویم. مادر چادرش را سر می­کند. صدای بابا از پشت روزنامه می­آید: "برید مغازه­ی حاج محمود."

باز همان پسر چشم سبز می­آید با پراید مشکی­اش. یک­بار هم با او ازدواج کرده بودم. شاید دو سال قبل. کلاسم دیر شده بود. از چشم­های سبزش خوشم می­آمد و از آهنگ­هایی که همیشه بهترین­هایش را انتخاب می­کرد. آن روز اصلاً دوست نداشتم به کلاس برسم. اما از چشمم افتاد. همان موقع که با کامران ازدواج کردم. همیشه شاگرد اول بود. ادکلن cold magic اش تمام کلاس را پر می­کرد. اورکت مشکی یقه انگلیسی­اش در دانشگاه زبان زد بود. یلدا می­گفت: "خاک بر سر سلیقه­ات کنن آخه اینم آدمه..." . یلدا همیشه آیه­ی یأس است. اصلاً من و او با این همه تفاوت چه شد که با هم دوست شدیم خدا می­داند. راستی کاش می­آمد. سلیقه­ی او در لباس همیشه بهتر از من است. حتی بهتر از مادرم. صورتی و سفید برای مراسم خواستگاری زیادی جلف است. مادر می­گوید شاید خوششان نیاید. خیلی وقت است ندیدمشان. از وقتی که از کوچه­یمان رفتند. امیر هم لابد برای خودش مردی شده. هرچه سعی می­کنم جز چند تصویر گنگ چیزی از او یادم نمی­آید. شاید چون برایم مهم نبود. آن وقت­ها حتی یک بار هم ازدواج نکرده بودم.

لباس مشکی - سفید را تنم می­کنم و یلدا زیپ پشتش را می­بندد برایم و موهایم را از داخل لباس بیرون می­آورد: "خب دیگه زنگ بزنم مهران بیاد دهنشو شیرین کنه...". اخم می­کنم: "مرض... می­شنون."

مهران استادمان بود. بهترین شاگردش بودم. برگه­هایم را نخوانده نمره می­داد. تأخیرهایم را ندید می­گرفت، امتحان­ها را عقب و جلو می­انداختم و قبول می­کرد. بچه­ها پشت سرمان حرف می­زدند. اما من هیچ­وقت با او ازدواج نکردم. چراکسی حرفم را باور نمی­کرد. حتی یلدا...

چادر را روی سرم جا به جا می­کنم. مادر گفته بود بازش نگه دارم و دور خودم نپیچمش. بحثشان از خاطرات خوش همسایگی رسیده بود به بچه­ها و آرزو­ها و آینده. رسیده بود به من... به امیر...

چای را که تعارفش می­کردم نگاهی به صورت کشیده­ی اصلاح شده­اش انداختم. باورم نمی­شد که همان بچه­ی شیطان بالای درخت نارنج همین مرد اتوکشیده­ و متشخص رو به رویم باشد. از فکرش خنده­ام گرفت اما چشم غره­ی مادر حساب کار را دستم داد.

سرش را بلند نمی­کند. به قول یلدا از آن بچه مثبت­های روزگار که صبح تا شب سرشان پی کار و زندگی خودشان است. اگر امیر را ببیند لابد باز هم از آن نگاه­های خاص به من می­اندازد و حرف­های فلسفی­اش گل   می­کند. مثل همان باری که با پسر بغل دستی­ام در تاکسی ازدواج کردم. قیافه­اش را ندیدم. کاپشن پف­دار لایه لایه پوشیده بود و با راننده حرف می­زد و من از شیشه بیرون را نگاه می­کردم. از حرف­هایش خوشم آمد. یلدا گفته بود: "درسته که فکره اما خب یه جور خیانته..." . و من لبخند زده، سر تکان دادم و نگفتم که به همه­ی خیانت­های واقعیشان در...

بابا از کار و بارش می­پرسد. صدای آرام و دلنشینی دارد. مرا یاد سهراب، پسردائی­ام می­اندازد. اولین کسی که با او ازدواج کردم. اولین شوهر من. خوب یادم است. اول دبیرستان بودم و او تازه دانشگاه قبول شده بود. آمده بودند خانیمان سر سلامتی. مردها سراغ فوتبالشان رفته بودند و زن­ها از این­جا و آن­جا خبر می­گرفتند و ظرف­ها را جمع و جور می­کردند. مادر فرستادم تا میوه تعارفشان کنم. سیب، پرتغال، خیار... می­گذاشتم داخل ظرف و می­دادم دست دائی، پدر... . سهراب حواسش پی فوتبال بود. دست دراز کرده و اشتباهی به جای ظرف، دست مرا گرفته بود. سرخ شده بودم. عذرخواست و میوه­ها را از روی زمین جمع کرد. رویم را برگرداندم و هیچ­وقت نفهمیدم که او هم سرخ شده بود یا نه... آن شب از خجالت خودم را به خواب زده بودم و دیگر از اتاقم بیرون نیامدم  هفته­ی بعدش دانشگاه سهراب شروع شد و رفت تهران.

بابا می­گوید: "دختر یا خوشگله یا دانشجو..."

مادر می­گوید:" کنیز شماست... هرچی خیر باشه..."

و من نیم نگاهی به سر پایین امیر می­اندازم و به لبخندهایی که پدر و مادرش به کنیز زشتشان می­زنند. راستی اگر با او ازدواج کنم، پس تکلیف باقی شوهرانم چه می­شود؟

نویسنده-فریده قلی زاده