انسانیت

می گفتن بدون درد تموم شده...

 یاد اون جمله تو کتاب کوری افتادم که" اسب وقت مردن از مرگ خودش بی خبر است چندان هم بد نیست "...

شاید چندان هم بد نیست ...نگاهی به ادم ها که هر کدوم کاری می کردن انداختم راننده می زد تو سر خودش و یکی با تلفن پلیس رو می گرفت و یکی هم امبولانس...

_:بی خود تلاش نکن تموم کرده ...درجا مرده ...

زنی که سعی می کرد بچه اش رو از صحنه دور کنه وایساده بود بالا سرش و می گفت :

_:خدا بیامرزش ولی  چطوری می خوان جنازه رو تحویل خانواده اش بدن چیزی از صورتش نمونده ...

حرصم گرفت با حرص گفتم :

_: خانوم شما جلو حس کنجکاویت رو بگیر بچه رو ببر کنار تا ندیده ...

انگار اصلا صدایم را نمی شنید

مرد میانسالی که موهایش تقریبا جو گندمی شده بود کنار راننده رفت و گفت :

_: حالا با تو سر زدن تو چیزی درست می شه ؟؟؟

_: پول دیه داری بدی یا نه ...اگه داری الکی خودت رو نزن رضایت می گیری الان با این همه پولی که برای دیه می گیرن چشم همه کور می شه ...

کسی در تایید حرف او گفت :

_: اره اقا کی به کیه ...اروم باش ..

زنی که سعی داشت کنجکاوی اش را ارضا کند و از طرفی بچه ی خردسالش را که دهانش را به ابعاد زیادی باز کرده و جیغ می زد را ساکت کند گفت :

_: فقط دعا کنید خانواده اش قیافه اش رو نبینن چون ممکنه از تصمیمشون منصرف بشن ...

پسرش مانتو او را گرفته بود و در حالی که صورتش را توی مانتو زن فرو کرده بود و جیغ می زد او را می کشید ...

زنی چادر سیاهش را جلو کشید و سکه ای انداخت و گفت :

_: خانم تو رو خدا اون بچه رو از اینجا ببر... در ضمن دیدن مرده کفاره داره ها ...

مرد راننده در حالی که نگاه حضار جمع می کرد گفت :

_: یعنی رضایت می دن ؟؟؟بابام هر چقدر پول بخواد بهشون می ده ...

جلو تر رفتم دیگه کنجکاوی ام فراتر از ان بود که بتوانم جلوی خودم را بگیرم ...چند قدم جلو رفتم انبوه جمعیت زیاد بود جنازه را نمی دیدم ...

_: پس این امبولانس کجاست ؟؟؟چرا نمی ان این جنازه رو ببرن بابا ترافیک بدی شده ...

_: چطوره بزاریمش گوشه خیابون تا امبولانس بیاد ببرش...

_: ای بابا خانم می خوای گناه کشتنش رو بندازن گردنت ...

با صدای بلند گفتم :

_: شما ها به چی فکر می کنید ؟؟؟ اینجا یه نفر مرده اون وقت وایسادید بالا سرش قصه تعریف می کنید ؟؟؟؟

داشتم فکر می کردم این انسانیت لعنتی کجا گورش را گم کرده که یک نفر که ظاهرا از دیدن جنازه حالش بد شده بود بدو بدو از جمع بیرون اومد و به سمت جوب دوید راه باز شد جلو رفتم ...

 

باز هم یاد ان جمله کتاب کوری افتادم " اسب وقت مردن از مرگ خودش بی خبر است چندان هم بد نیست "...

ما انسان ها هم اسب شدیم ... تنها مزیت اسب بودن اینه که حتی خودت هم نمی فهمی مردی ...

نگاه چادر گلی کردم  که مرد میانسال می کشید روی صورت له شده ام که در پس زمینه قرمز اسفالت خودنمایی می کرد و به این فکر کردم که امروز با چه وسواسی اتویش زده بودم ..

نویسنده-زهرا بهاردوست

نفر نهم سومین دوره جایزه ادبی فانوس