1-     چرخ دستی را از پله‌ها بالا می‌کشم. نفسم به شماره افتاده است. کلید می‌اندازم و داخل می‌شوم. قبل از گذاشتن چرخ دستی، توی اشپزخانه اولین کاری که می‌کنم، پنجره را باز می‌کنم. با اینکه پاییز شده اما هنوز هوا گرم است. عینکم را از روی صورتم بر‌می‌دارم، توی این گرما این هم شده قوز بالا قوز. عینک را روی کاناپه می‌اندازم و با دستمال کاغذی عرق بینی‌ام را پاک می‌کنم.

صندلی میز آشپزخانه را جلو می‌کشم و می‌نشینم. دفترچه‌ای را که همیشه حساب خرید‌هایم را توی آن می‌نویسم، باز می‌کنم. طبق معمول «طناز» خودکار وسط آن را برداشته است. بلند می‌شوم و خودکار دیگری می‌آورم و شروع به یادداشت می‌کنم:

سه تا مرغ، پنج هزارتومان؛ یک کیلو و نیم گوشت چرخ کرده، چهار هزار و هشتصد تومان؛ سه تا ماهی قزل‌‌آلا، دو هزار و هشتصد تومان، ماست ومیوه، سه هزار و هشتصد تومان.

همه را زیر هم می‌نویسم و جمع می‌زنم: شانزده هزار و چهارصد تومان.

2-     امیر کنار پنجره می‌رود و به پایین نگاه می‌کند. روی کاناپه می‌نشیند و سیگاری از توی جیب پیراهنش بیرون می‌آورد. توی آشپزخانه می‌رود و کابینت‌ها را یکی یکی باز می‌کند. می‌گویم اگر کبریت می‌خواهی روی هود است. قوطی کبریت را بر‌می‌دارد و سیگارش را آتش می‌زند. دوباره توی هال می‌آید. گوشی را سر جایش می‌کوبد و از اتاق بیرون می‌رود. دفتر املای بچه‌ها را دسته می کنم و کنار می‌گذارم.

3-     «طناز» کِـش موهای عروسکش را سفت می‌کند و می‌گوید: مامان، بابا دوباره عصبانیه؟! می‌گویم: نه مادر؛ بیا کمک کن غذا رو ببریم.

4-     بعد از شام از امیر می‌پرسم که نمی‌خواهد مثل همیشه حرف بزند؟ بدون اینکه نگاهم کند می گوید: حرفی ندارم!

5-     توی این شش سالی که با امیر زندگی میکنم. هیچ وقت احساس نکرده‌ام که با من رو راست است. گاهی این فکر که فرسنگ‌ها از او فاصله دارم، مثل خوره به جانم می‌افتد. گاهی هوس می‌کنم چند سیلی آبدار به صورتش بزنم و به او بفهمانم که من هم توی این زندگی کوفتی حقی دارم. من هم باید بدانم توی آن کله وامانده چی می‌گذرد که او را آنقدر مشغول کرده است.

6-     تلفن زنگ می‌زند «طناز» صدایم می‌کند و می‌گوید: خاله نسرین! با نسرین دو سالی هست که دوست هستم. دختر ساده و بی‌ریایی است. می‌پرسد: امیر هست؟ با علی می‌خواهیم بیاییم پایین. می‌گویم هستیم و گوشی را می‌گذارم. وقتی به امیر می‌گویم نسرین و علی می‌آیند، اخم می‌کند و می‌گوید: تو هیچی نمی‌فهمی.... به این جور حرف زدنش عادت کرده‌ام. امیر تقریباً همیشه عصبانی است.

7-     آقای معیری همراه با نسرین و لیلا که دو سالی از طناز بزرگتر است می‌آیند. آقای معیری می‌گوید: این خانم‌ها اگر بیست وچهار ساعت با هم باشند باز هم کم‌شان است. امیر می‌خندد و می‌گوید: چیه حسودیت می‌شه؟ نمی تونی خوشی خانم‌ها رو ببینی؟ و هر دو به سالن پذیرایی می‌روند. فکر می‌کنم امیر فقط برای من عصبانی است؟!

8-      امیر و علی هیچ وجه مشترکی در مورد شغلشان ندارند. اما هر وقت صحبتشان گل می‌کند. انگار که سال‌ها در یک شغل و رشته کار کرده‌اند. نسرین می‌گوید: امشب شام خوردی؟ می‌گویم: آره، مگر تو نخوردی؟ می گوید: نه، دیگر می‌خواهم رژیم بگیرم. خیلی خودم را ول کرده‌ام! دارم کم کم می‌ترکم! نسرین را هر وقت دیده‌ام رژیم دارد. می‌گویم: ول کن بابا! از اینکه یه عمر رژیم دارم خسته شده‌ام. بعد چای می‌ریزم و با هم به سالن پذیرایی می‌رویم. «طناز» از داخل اتاق صدایم می‌کند و می‌خواهد بروم برایشان با چادر، خانه درست کنم. چای تعارف می‌‌کنم و می‌روم. نسرین و شوهرش می‌روند. میز را جمع می‌کنم. بشقاب‌های میوه و فنجان‌های چای را بر‌می‌دارم و داخل سینک ظرفشویی می‌گذارم. امیر کنار «طناز» دراز کشیده است و می‌خواهد برایش کتاب بخواند. می‌گویم: اگر می‌خواهید بخوابید بروید توی اتاق، چون می‌خواهم ظرف بشورم.

9-     با پارچه خیسی سنگ کابینت را تمیز می‌کنم و دوباره پارچه را می‌شویم. روی پشتی صندلی پهن می‌کنم، تا خشک شود. بعد چراغ را خاموش می‌کنم. حالم از آشپزخانه به هم می‌خورد. تقریبا بیشتر وقتم را توی این چاردیواری می‌گذرانم، اما انگار هیچ وقت تمیز نمی‌شود.

10-                      امیر از توی اتاق صدایم میکند. میگوید: کاخ پادشاهی‌ات تمیز نشد؟ دلخور شده‌ام. تقصیر از خودم است. نمی‌دانم کی و کجا این جمله لعنتی از دهانم در رفته که آشپزخانه کاخ زن‌هاست. به اتاق طناز می‌روم. نگاهش می‌کنم انگار ساعت‌ها است که خوابیده. گونه‌اش را می‌بوسم و چراغ را خاموش می‌کنم. دوباره امیر صدایم می‌کند. با بی حوصلگی می‌گویم: الان می‌آیم.

11-                      از اینکه امیر فقط چند ساعتی در خانه است و این چند ساعت همیشه یا خسته و عصبانی است، یا مشغول تماشا کردن تلویزیون، ناراحتم. از اینکه فقط وقتی او دلش بخواهد که من باید پیشش باشم و با او حرف بزنم، می‌خواهم گریه کنم. هنوز نخوابیده است. لبه تخت نشسته است و توی دفترچه یادداشتش قرار‌های فردایش را مرور می‌کند. بدون هیچ معطـلی‌گویم: آره... آره...  دوستت دارم. اما بعد فکر می‌کنم که واقعا دوستش دارم؟ طبق معمول پشتش را می‌کند به من و یک پهلو می‌خوابد.

12-                      صدای زنگ تلفن را زیاد می‌کنم و گوشی را بر‌می‌دارم. مادرم است. با صدای تندی می‌گوید که از صبح تا حالا دفعه سوم است که زنگ زده و من جواب نداده ام، آنقدر سریع آدم را محکوم می‌کند که اجازه حرف زدن به آدم نمی‌دهد. می‌گویم: جاروبرقی می‌کشیدم. در ضمن صدای تلفن هم کم بود، نمی‌شنیدم. سراغ طناز و امیر را می‌گیرد. بعد می‌گوید که برای ناهار منتظرمان است.می گویم: قول نمی‌دهم! اگر امیر حوصله داشته باشد می‌آییم. با عصبانیت می‌گوید: پس هر وقت شوهرت حوصله پیدا کرد بگو تا آنوقت ما شما را دعوت کنیم. و گوشی را محکم می‌گذارد. فکر می کنم چرا همه می خواهند طـلبشان را از من بگیرند. بغضم را می‌خورم و می‌روم توی آشپزخانه. «طناز» با لیلا توی پارکینگ مشغول دوچرخه سواری است. هر چند دقیقه از تراس پایین را نگاه می‌کنم، تا از بودن بچه‌ها مطمئن شوم. ساعت یازده، چون هنوز نمی‌دانم ظهر پیش مادرم می‌رویم یا نه، مشغول درست کردن ناهار می‌شوم. فکر می‌کنم اگر رفتیم می‌گذارمش توی یخچال برای فردا. زیر پیاز‌ها را کم می ‌کنم و تلویزیون را روشن. هیچ برنامه جالبی ندارد؛ اما صدای تلویزیون را تا شماره پنجاه بالا می‌برم. شاید چون می‌خواهم امیر بیدار شود. نزدیک ظهر است که امیر بیدار می‌شود. می‌پرسم صبحانه می‌خورد یا صبر می‌کند تا غذا آماده شود؟ با قیافه خواب آلوده می‌گوید: فقط چای! می‌گویم: مادرم گفته برای نهار برویم آنجا. از داخل دستشویی داد می‌زند: تو چی گفتی؟ گفتم: از تو می‌پرسم. حوله به دست بیرون می‌آید و می‌گوید: اگر دوست داری می‌رویم. بعد از ظهر امیر و پدر مشغول تماشای اخبار ورزشی هستند. مادر انار دانه می‌کند و من چای داغ می‌خورم. بعد روی تراس می‌روم تا درسایه، آفتاب پاییزی دراز بکشم. «طناز» دنبالم می‌آید. می‌خواهد بدادند اجازه می‌دهم با خواهرم به سینما برود؟ می گویم: از پدرت اجازه بگیر. ظاهراً امیر اجازه داده چون صدای خنده «طناز» بلند شده است. صورت طناز را می بوسد بعد کنترل تلویزیون را بر‌می‌دارد تا برنامه مورد نظرش را پیدا کند. بعد با هیجان پدرم را صدا می‌کند. شاید یکی از بهترین تفریح او این باشد که با پدر راجع به تیم‌های مختلف فوتبال بحث کند. انگار خوابم می‌گیرد. چادر مادرم را از بند رخت بر‌می‌دارم و کامل روی سرم می‌کشم. چشم‌هایم را می‌بندم. انگار صدای همه را می‌شنوم و نمی‌شنوم. کاش همیشه می‌خوابیدم. مادر صدایم می‌کند: انار دانه کردم، نمی‌خوری؟ غروب امیر می‌گوید: برویم خانه! و آماده می‌شویم. مادر می‌گوید: بگذار طناز دو سه روزی پیش ما بماند. دیگر احتیاج هم نیست کله سحر بچه را زا به راه کنی و خواب و بیداری‌ بیاریش اینجا! به امیر نگاه می‌کنم. می‌گوید: بماند.

13-کتاب‌هایم را روی میز چیده‌ام. حسابی کلافه شده‌ام. هنوز برای امتحان ریاضی بچه‌ها، که قرار است فردا بگیرم، سوالی ننوشته‌ام. امیر می‌گوید: می‌خواهی معلم بازی کنی؟ می‌گویم: این صفحه را برایم ترجمه می‌کنی؟ یک متن انگلیسی مربوط به اصول تعلیم و تربیت است که باید فردا تحویل بدهم، متن را از دستم می‌گیرد و می‌رود. امیر تقریباً زبان انگلیسی را خوب می‌داند. کاغذ‌های اطرافم خُـلقم را تنگ کرده است. نه حوصله درس خواندن دارم و نه حوصله سوال طرح کردن. کاش فردا که بیدار می‌شدم تلویزیون اعلام می‌کرد که همه مدارس و دانشگاه‌ها و کتابخانه‌ها آتش گرفته اند. گوشی تلفن را بر‌می‌دارم و به نسرین زنگ می‌زنم. می گویم: از اینکه هم نقش همسر نمونه و هم مادر فداکار و معلم با وجدان و دانشجوی ممتاز را بازی کنم، خسته شده‌ام! می‌گوید: خل شدی دختر؟! گوشی را سر جایش می‌کوبم و می‌گویم: کاش خل می‌شدم. چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد تا نسرین سی و هشت پله را از طبقه اول بیاید. پیراهن امیر را از کمد در‌آورده‌ام تا اتو کنم. صدای نسرین را می‌شنوم که مثل همیشه بلند بلند می‌خندد به امیر می‌گوید علی بالا تنهاست. لیلا خوابیده. دوست داری بروی بالا؟ بعد صدای امیر که می‌گوید: نه دیگر دیر وقت است. نسرین همیشه می‌خندد. گاهی فکر می‌کنم نسرین هیچ مشکلی ندارد. صدایم می‌کند. می‌گویم توی اتاق هستم. می‌گوید: دوباره سیم‌هات قاطی کرده؟ دگمه بخار اتو را فشار می‌دهم. صدای فِس فِس اتو که بلند می‌شود اتو را روی پیراهن می‌کشم. هیچ حرفی نمی‌زنم. یعنی هر چه فکر می‌کنم می‌بینم هیچ چیز، حتی یک کلمه هم ندارم که به او بگویم. اتو را که از روی چروک‌ها عبور می‌دهم، چروک‌ها محو می‌شوند. اتو را بالا نگه می‌دارم و دوباره صدای فِس فِس بخار آب بلند می‌شود. نسرین کنار میز‌ توالت می‌رود و از عطری که تازه خریده‌ام به گردن و مچ‌هایش می‌زند. می‌گوید: مگر کسی مجبورت کرده که سر کار بروی. بنشین توی خانه، هم بهتر به شوهر و زندگی ات می‌رسی، هم این بچه از آوارگی نجات پیدا می‌کند. از اینکه حرف‌های تکراری امیر را تحویلم می‌دهد، دلخور می‌شوم. تا حالا هزار بار امیر به شوخی و جدی گفته که بنشینم توی خانه و او دو برابر حقوقم را به من می‌دهد ولی من هر بار اعتراض کرده‌ام. از اینکه به نسرین تلفن کرده‌ام پشیمان شده‌ام. می‌گوید: کمتر به این چیز‌ها فکر کن. بعد می‌گوید: تا علی صدایش در‌نیامده، بروم بالا !

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می‌شوم. صبح شده. بلند می‌شوم. کتری را روی گاز می‌گذارم و صبحانه را آماده می‌کنم. کارها را مثل هر روز انجام می‌دهم اما با کمی عجله. امروز بچه‌ها امتحان ریاضی دارند.

 

نویسنده-زهرا امیری

نفر هشتم سومین دوره جایزه ادبی فانوس