لبنیات تبریزی یا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه



خندید و گفت: چربیم هم بالاست!

مرد مغازه دار لبخندی زد و سر تکان داد. کمی توی ذوقش خورد. شاید انتظار داشت مرد چیزی بگوید. به هرحال سطل سرشیر را برداشت و از مغازه بیرون آمد. چشمش افتاد به گاوی که کنار "لبنیات تبریزی" نقاشی کرده بودندگاو می خندید. از فکر این که یک گاو بخندد به خنده افتاده بود که چیزی با سرعت از کنارش رد شد. سرش را برگرداند. موتور بود. فکر کرد چقدر تکراری است  که با خودش فکر کند پیاده رو که جای موتور نیست. یا مثلا مردم با این عجله کجا می روند. به همین خاطر سعی کرد زیاد فکرش را درگیر نکند. به سمت خانه به راه افتاد. دوباره بی دلیل یاد فرگوسن افتاد.  سال ها بود که هر از گاهی یادش می افتاد. اما این روزها خیلی بیشتر شده بود. این قدر مسخره بود که حتی به روی خودش نمی آورد همچین فکری می کند. اما در واقع جایی در لایه های ذهنش، آن پشت مشت ها، دلش می خواست با فرگوسن بنشیند توی پارک و آواز بخواند. اصلا این مرد برایش جاذبه ی عجیبی داشت. یکهو دلش آدامس خواست. سال ها بود که یکهو هوس آدامس می کرد. اوایل چند بار امتحان کرده بود. اما وقتی دندان هایش به هم چسبیده بود و از جایش درآمده بود، منصرف شده بود. توی همین فکرها بود که به خانه رسید. کلیدش را درآورد. تازه عوضش کرده بود. کلید قبلیش را جایی بین راه خانه و مغازه ی لبنیات تبریزی گم کرده بود. البته هروقت می رفت سرشیر بخرد، روی زمین دنبالش می گشت. چند بار در را باز و بسته کرد. از کلید نو خوشش می آمد. وارد خانه که شد، سطل سرشیر را گذاشت روی اپن و چراغ ها را روشن کرد. در حین عوض کردن لباس هایش، به عکس های روی میزی هم نگاه می کرد. توی یک قاب عکس، چادر گلدار سفید، نقش بسته بود بر آبی دیوار. نشست لبه ی تخت و زل زد به صورت ظریفی که قاب شده بود توی چادر سفید گل قرمز. وسط شوخی ها تصمیم گرفته بودند اسم بچه شان را سرشیر بگذارند. چون اصلا با سرشیر به هم وصل شده بودند. یک روز که رفته بود مغازه ی حاج کلالی سرشیر بخرد، دختر ریزنقشی هم آن جا بود. گفته بود: سلام حاج کلالی. خیلی مخلصیم. یک سطل سرشیر می خواهم. دختر ریزنقش هم گفته بود: یک سطل هم به من بدهید. این جوری شده بود که به هم وصل شده بودند. بعد هم که حاج کلالی مرد و مغازه اش جمع شد، گشته بودند مغازه ی "لبنیات تبریزی" را پیدا کرده بودند.

در قاب کناری، سه پسربچه ی رنگ پریده به ترتیب قد، به صف شده بودند. پسر بزگ تر خیلی شبیه مادرش بود. پسر وسطی به خودش رفته بود. آخرش هم مثل خودش کچل شد. پسر آخری اما، به هیچ کدامشان نرفته بود. شاید به همین خاطر بود، که کم کم از زندگیشان حذف شد. در واقع زودتر از بقیه از زندگیش حذف شد. با یک جور بیماری مادرزادی به دنیا آمده بود. هر 5 ثانیه یک بار قسمتی از مغزش فلج می شد که روی حافظه اش تاثیر گذاشته بود. از همان بچگی آرام و کم حرف و گوشه گیر بود. هرچه بزرگ تر می شد، گوشه گیرتر و کله شق تر و یک دنده تر می شد.می خواست جواهرساز شود. آخرش هم درسش را نیمه کاره رها کرد و رفت اندونزی. جایی که به عقل جن هم نمی رسید.

یک روز اتفاقی گوشه ی اتاق پسرش این نوشته را پیدا کرده بود:

"می خواهم قصه ی یک بز را بنویسم. یک بز که به پایش زنگوله ندارد. یک بز که اسم بچه هایش شنگول و منگول و حبه ی انگور نیست. که شجاع نیست. اگر گرگ بچه هایش را بخورد جرات نمی کند برود شکم گرگ را پاره کند و بچه هایش را نجات بدهد. بزی که اسمش "بزک زنگوله پا" نیست. فقط یک بز است. مثل همه ی بزها."

بعد هم روی نوشته اش یک ضربدر بزرگ کشیده بود و زیرش نوشته بود:

"ادامه اش را وقتی هم سن مادربزرگ شدم می فهمم.همان موقع هم می نویسمش."

اوایل زنگ می زدند و نامه می نوشتند و ابراز دلتنگی می کردند. او هم یک جوابی می داد. اما رفته رفته جواب تلفن ها و نامه ها را نداد. این طور شد که کم کم از زندگیشان حذف شد. طبق یک قرارداد نانوشته، دیگر کسی حرفش را نزد. حتی در خاطره تعریف کردن ها هم به نحو ظریفی از یاد کردنش فرار می کردند.

خاطرات پسر آخری در ذهنش، عجین شده بود با قصه ی بز.، که مثل یک تکه آدامس سمج چسبیده بود به مغزش و همه ی لحظه هایش را تحت الشعاع قرار داده بود. سال ها سرسختانه تلاش کرده بود به خودش بقبولاند که هیچ وقت آخر این داستان را نخواهد فهمید. برای همین هم به حساب خودش، این داستان را گذاشته بود کنار رویای آواز خواندن با فرگوسن. اما جایی در یواشکی ترین لایه های ذهنش، می دانست که این داستان و این رویا همیشه وجود دارند.

پسر وسطی شدیدا به مادرش وابسته بود. مادرش که مرد، او هم مرد. هرکاری کردند درست نشد. کوله اش را برداشت و رفت ایران گردی. باکش هم نبود که ماه به ماه نیمی از حقوق کارمندی پدر را می گرفت و ازاین شهر به آن شهر می رفت. تا این که یک روز با ویزا برگشت خانه. بعد هم راهی استرالیا شد. به عشق کانگوروها. یا در واقع به عشق کیسه هایی که کانگوروها بچه هایشان را در آن می گذاشتند. پسر بزرگ هم که خیلی محترمانه درسش را خواند و بورسیه شد و رفت کانادا. این طور شد که او ماند و چند قاب عکس و یک سطل کوچک سرشیر که هر روز می خرید. دوباره فکرش معطوف فرگوسن شد. با خودش فکر کرد برود آدامس بجود و به یکی از پسرهایش تلفن کند. اما پشیمان شد. خودش را رها کرد روی تخت و زل زد به سقف.حس کرد دیگر حوصله ی فرگوسن را ندارد. دیگر از دست این بز خسته شده بود. رهایش کرد. گذاشت هرجا که میخواهد برود. گذاشت بالاخره این بز سمج، آخر قصه را برایش تعریف کند. کم کم پلک هایش سنگین شدند. با خودش فکر کرد باید بخوابد که بتواند صبح زود بیدار شود و برود مغازه ی لبنیات تبریزی.

خدا را چه دیدی. شاید این بار توی راه کلیدش را پیدا می کرد.

نویسنده-معصومه ترک نژاد

نفر هفتم سومین دوره جایزه ادبی فانوس