داستان کوتاه : جمعه بارانی ...

آخرین مهره سفید تسبیح که از لای انگشتانت عبور می دهی خم می شوی و سجاده را می بوسی . از غروب منتظرش هستی. دعا می کنی اینبار بیاید . این همه سال چشم انتظاری خسته ات نکرده ، تازه تشنه تر شده ای و این لحظه دیدار را دیدنی تر خواهد کرد. زودتر از همیشه خانه را جارو کرده ای .می روی سراغ حمید ، غذایش را با سُرنگ خالی می کنی گوشه لپش ، چشمهایش را آرام می بندد و تبسم می کند دستت راکه برای بار دوم بالا می آید نحیف می فشارد. با دستمال رد پای زرد غذا را از روی لبهایش پاک می کنی بلند می شوی می آیی کنار پنجره، نگاه گلایه آمیز شمعدانی های لب پنچره را حس  می کنی و با دستمال سفیدت دستی به سرو گوششان می کشی .صدای شرشرباران را که می شنوی آن سوی پنجره چشمک باران ،نگاهت را بغل می کند. بغض خاکستری آسمان با رعدی می شکند و با نور سفید به داخل اتاق سرک می کشد. اولین قطره باران زودتر از بقیه، تن بلورینش را می ماسد به پنجره ، صدای ضرب باران ، ملودی نادوال های کوچه ،بی تابی را می ریزد توی وجودت .گُر می گیری و چادر سفید نمازت را می پیچانی دور خودت ، می دوی حیاط ، بوی یاس تازه زودتر از بوی باران خاک خورده باغچه به مشامت می رسد. حریصانه نفس می کشی و تمام بوی یاس را    می فرستی توی شش هایت ، چشمایت را می بندی . هنوز سردی نعناع گونه ی این هوا به ریه هایت نرسیده ، که مست می شوی از بوی تازگی ، بوی یاس و.... دستهایت را باز می کنی و صورتت را    می چرخانی سوی آسمان ، بوسه های سرد بارانی ، گرمت می کند. داری خیس می شوی در امتداد نگاه کنجشکی که به سختی زیر لبه بالکن روبرو نگران نگاهت می کند. این پا آن پا می کند برود یا نه؟ خیلی دوست داری علت بی تابی اش را بدانی و او هم علت ماندنت زیر باران؟! نگاهش در نگاهت گره می خورد به ناگاه پر می زند و می رود . شک نداری عاشق است و می رود سرقرار تا خیس شود درست مثل تو ... دستهایت ظریفت را بالا می آوری دوست نداری باز هم مجبور شوی دست خالی برگردی . بغضت با بغض آسمان گره می خورد و صورتت را خیس می کند . اشکهایت ، باران را خیس می کند. دوست داری فریاد بزنی تا تمام شهر بوی یاس تازه را استشمام کنند. رد بوی یاس را می شود از کوچه حس کرد و صدای گامهایی که با شُرشُرباران سمفونی دلفریبی را رقم زده اند.

حمید با ویلچرش می آید کنار پنجره ، دستش را کمی بالا می آورد و تو می دانی که برای بالا آوردنش چقدر باید سختی کشیده باشد. نگاهت می کند. نگاهش را ترجمه می کنی:

ــــ زهره تو رو خدا بیا ، بدجور خیس شدی، سرما می خوری ها! شاید امروز هم ....

دوست نداری بقیه جمله اش را ترجمه کنی. پشت می کنی به پنجره و تمام چیزهایی که فکر می کنی تلاش می کنند ترا متقاعد کنند که امشب هم نمی آید. از شنبه تا پنجشنبه را می گذاری به حساب زندگی ، ولی دوست داری روزهای جمعه ، تورا درک کند با نگاهش نه اینکه نگران چاییدنت باشد. نگاهی گرم می نشیند روی شانه هایت، برمی گردی . رد گرما را می گیری و می روی انتهای حیاط زیر درخت مجنون ، با گیسوان همیشه آشفته اش . برمی گردی به طرف تنها پنجره باز شده اتاقت ، که نمی دانی خودت آن را باز گذاشته ای یاشیطنت باد .

 بابا را که می بینی لبهایت را غنچه می کنی و با دستهای کوچکت چادرنمازت را چنگ می زنی. باز همان لباس خاکی را تنش می بینی . می خندد به عادت همان روزهایی که هنوز توی قاب عکس اتاقت نرفته بود. محاسن پرپشت و مرتبش را می بینی، می افتی به یاد حرفهای همسنگرش ، که چفیه و لباس بابا را که آورد قبل از اینکه حرفی بزند. مادر جیغ کشید. یکی تورا از اتاق بیرون آورد و آن روزرا خوب به یاد داری مسابقه ی ، دستهایی که کاری جز نوازش موهایت ندارند. دست خاله دست عمه و... می دوی طرف پنجره ، این چند گام انگار کِش می آید. هر قدم که بر می داری. قدمهایت کوچک می شود و دمپایی هایت بزرگ... پای پنچره که می رسی دستت به لبه پنجره نمی رسد. درست مثل دخترت حنا ، که گاهی هوس می کند از پنجره به اتاقت سرک بکشد. بابا دستش را به طرفت دراز می کند . مجبور می شوی بری روی نوک انگشتان پایت وکمی قد بکشی . دستت  مثل پیچک می پیچد دور انگشت مردانه اش ، عروج می کنی به بالا ، میخک های چسبیده به دیوار جا   می مانند . فرو می نشینی روی زانوی های خاکی:

ـــ بازکه رفتی زیر باران دختر؟

سرت را می چسبانی به سینه اش ، بوی خاک و بوی پدر مشامت را نوازش می دهد.با چفیه موهای بلوطی ات را خشک می کند.

ــــ مگه با تو نیستم دختر؟ سلام هم که یادت رفت بدی؟

نگاهش می کنی . می خندد . گره سگرمه های کوچکت باز می شود.

ـــ سلام... من باهات قهرم بابایی !

بازوهایت را می گیرد و می فشارد:

ــــ دختر بابایی که قهر نمی کنه!

لجت می گیرد و اخم می کنی و دستانت را زیر بغلت قایم می کنی:

ــــ  بابایی چرا بهم دروغ گفتی؟

متعجب نگاهت می کند.
ــــ من؟

نگاهت را می دوزی به دکمه قهوه ای بزرگ لباسش :

ــــ چرا در مورد باران و اون مرد دروغ گفتی؟

سکوت می کند. خیلی دوست داری گره نامنظم پیشانیش را رمز خوانی کنی. بلند می شوی و انگشتش را می گیری با انگشتر عقیق ، آن قدر نیرومند شده ای که بابا را بکشی تا نیمه اتاقت ، روبروی تاقچه می ایستی . خم می شود . دستانت را دور گردنش قفل می کنی . بلند می شود . بلند می شوی.         می نشاندت لبه تاقچه، کیف صورتی مدرسه ات را باز می کنی . دفتر مشقتت را باز می کنی و تکلیف دیشبت را نشانش می دهی. نگاهش می ریزد توی دفتر و تو بلند می خوانی :

ــــ آن مرد با اسب آمد

آن مرد با اسب در باران آمد.

دفترت را می بندی . لبه لباس خاکی را به بازی می گیری :

ــــ بابایی یادته وقتی این درس رو برا خوندی ازت پرسیدم اون مرد کیه که قراره توی بارون بیاد؟ و تو کلی از اون مرد گفتی و از ابروهای بهم پیوسته اش و زیبایی صورتش که دل همه را برده  و گفتی اونقدر نازه که تموم بچه های دنیا دوستش دارن.

سکوت می کنی تا تاثیر حرفهایت را ببینی:

ــــ گفتم بابایی اون مرد کی می آد ؟ گفتی نمی دونم ولی یه روز جمعه که بارون تموم دلهای آدما رو آب و جارو کرده باشه می آد. اگه دختر خوبی باشی زودتر از تموم گلهای دنیا اومدنش را می فهمی

شانه هایش می لرزد. باران روی صورتش می بارد و دامن سفیدت را نمناک می کند. بوی یاس دوباره زنده می شود . می پیچد توی اتاق ، از پشت قاب عکس می گذرد و چرخی می زند دور چفیه و از لای پرده می ریزد توی نگاه میخک ها که یواشکی توی اتاق را دید می زنند.

طاقت دیدن اشکهایش را نداری می زنی زیر گریه، صدایت دورگه می شود:

ـــ این جمعه هم داره می گذره با باران ، بی مرد... ببین همه جا بوی یاس تازه می آد. حتی گلهای شمعدانی هم بوش رو حس کردند. پس اون مرد کی می آد؟

آسمان سفید چشمانش رنگ شفق می گیردو قطره های اشک لیز می خورند و از انتهای محاسن       می افتند روی چادر نماز سفیدت ، آسمان رعد و برقی می زند.

طنین بابا توی گوشت می پیچد:

                                              شاید این جمعه بیاید شاید....

 نویسنده:                                                           

سیدابراهیم پیره

نفر ششم سومین دوره جایزه ادبی فانوس