خانه موقتی

اول که آمدیم به این خانه همه چیز موقتی بود البته فکر می کردیم خانه است بعدها فهمیدیم که خانه به جای دیگری می گویند و به اینجا نمی شود گفت خانه. من بودم و خواهرم. خانه مان تنگ بود و تاریک و همیشه با هم بودیم البته از درون ان جای تاریک نفهمیدیم روز یعنی چه فکر می کردیم جز شب و جز تاریکی وجود ندارد از اول که ان دو موجود پرنور بال دار من و او را به اینجا اوردن به ما گفتند که همه چیز موقتی است و ما باید صبر کنیم نگفتند تا کی. گفتند وقتش که برسد خودشان دوباره به سراغمان می ایند ما معنی موقتی را نمی دانستیم.

بهر حال همه چیز موقتی بود و همه چیز را از ان روزی خوب به یاد می اورم که دستم را روی قلب خواهرم گذاشتم او چشم هایش را بسته بود و با اینکه حرفی نمی زد با صدای قلبم با او حرف زدم و به او حالی کردم که نترسد اینجا هرچه قدر هم که موقتی باشد جای امنی است ومن کنارش هستم. درست است تنگ است اما می شود محبت را از دیوار های گرمش حس کرد و همینکه با هم بودیم یک دنیا ارزش داشت. هر روز از اون دیوار صدای مهربانی با ما حرف میزد و ما گرمی دستهای مهربانش را حتی از این سمت دیوار حس می کردیم. او برایمان از یک انتظار شیرین می گفت. ما نمی دانستیم انتظار یعنی چه؟ ولی هر وقت با ما حرف می زد حتی وقتی که خواب بودیم.

یک روز یادم هست که دیگر همان صدای همیشگی نبود که با ما حرف می زد صدایش بلندتر بود اما باز هم مهربان بود حرارت دستش با ان حرارت دستهای همیشگی فرق داشت اما انقدر بود که می شد ان را حس کرد انگار می خواست از ان طرف دیوار نازمان کند مگر می شود کسی را از پس دیواری ناز کرد.

روزها از پس هم می گذشت من و خواهرم معمولا خواب بودیم و گذر زمان را از صداهای بیرون متوجه می شدیم. خواهرم اوایل چیزی نمی گفت تا اینکه واقعا جایمان تنگ شد و دست و پایمان توی هم می پیچید.

من تازه بیدار شده بودم از پشت دیوار صداهای بلندی می امد همان صداهای مهربان که همیشه با ما حرف می زدند حالا داد میزدند انگار دعوا می کردند و شاید نمی دانستند که ما در خانه موقتیمان همه چیز را می شنویم خواستم خواهرم را بیدار کنم گذاشتم همانطور که سرش روی زانوهایم گذاشته بخوابد صداهای بیرون بلندتر شد ناگهان خانه موقتیمان دور سرمان چرخید خواهرم از خواب پریدو سرش به دیوار اتاق خورد. من بدجوری ترسیده بودم از اول هم از این خانه تنگ خوشم نمی امد. هر چه صدایش کردم جوابم را نداد چشم هایش همان ور نیمه باز مانده بود قلبش اهسته تر از همیشه می زد دلم می خواست کمکش کنم اما این خانه لعنتی هیچ راه خروجی نداشت. نه دری نه دریچه ای. انگار زندانی شده بودیم هیچ جور نمی شد از اینجا خلاصی یافت. صورتش کبود کبودتر می شد و از من هیچ کاری ساخته نبود. داشتم دق می کردم نمی توانستم برایش کاری کنم. صدای ممتد که مرتب زیر و بم می شد و خیلی عجیب بود وتا بحال نشنیده بودم از ان سمت دیوار به گوشم می خورد.احساس می کردم چیزی دارد گلویم را می فشارد شاید من هم مثل خواهرم از اینجا نجات پیدا نمی کنم. شاید من هم مثل او تا ابد همین جا می ماندم نفس هایم دیگر به شماره افتاده چشم هایم را می بندم. نور سفیدی فضای خانه مان را روشن می کند و دستهایی سبز مرا ان خانه موقتی بیرون می کشد و محکم به پشتم می زند.

نویسنده-لیلا شاعلی

 

نفر پنجم سومین دوره جایزه ادبی فانوس