یمّان

لوستر چند شاخه نقره ای، پذیرایی را پر نور کرده بود. زنی که پیراهن سفید خالدار پوشیده بود، حرف می زد و سر و دستش را تکان می داد. آنهایی که توی سالن نشسته بودند  به شوخی هایش می خندیدند. روی راحتی جلوی تلویزیون، دو زن جوان تر، آرام صحبت می کردند. زن قد بلندی، با سینی اردور از آشپزخانه آمد بیرون:

-خوشگل خانوم ها توجه کنن، سوفله گل کلم مخصوص من تو فره. واسه ش جا نگه دارین...

زن جوان جلوی تلویزیون گفت:

-آخه  مگه می شه آدم خونه تو بیاد و سوفله نخوره؟ نگی هم ما خودمون حواسمون هست.

صدای زنده باد و هورا از سالن بلند شد.

 آن یکی زن که روبروی تلویزیون نشسته بود آرام گفت:

-تو بگو من چی کار کنم؟آخه باید اونهم بخواد دیگه. نباید؟

-والله شب جمعه شنیده بودیم، یه شب در میون شنیده بودیم، ماه به ماه شنیده بودیم. اما سه شنبه به سه شنبه دیگه نوبره. اونهم این جوری.

-همه ش باید مواظب باشم سه شنبه ها، دعوامون نشه، همه چی مرتب باشه، بچه اسهال نشه، خودم بتونم. . .وگرنه رفت تا سه شنبه دیگه.

و سرش را انداخت پائین. داشت با انگشترش بازی می کرد. نگین کهربایی انگشتر، کدر شده بود.

-خوب باهاش حرف بزن. بگو این چه وضعشه؟ اصلا بگو دیگه خسته شدم.

-می گه سر این روز با هم توافق کردیم. می گه تنها روزیه که جفتمون شیفت نیستیم. . . خوب شیفت باشیم، به جهنم. حتی اگه التماسشم کنم، غیر سه شنبه شب، دست بهم نمی زنه.کافیه سر یه وعده غذاش سبزی خوردن نباشه، یا یه ذره چلوسیده باشه. بیا و ببین چه می کنه. همه چیزش عذابه. همه چیزش. به خدا دیگه به اینجام رسیده. . .

******

 

زن در گلفروشی را باز کرد. قدم هایش را کوتاه بر می داشت. پاشنه کفشهایش نازک و بلند بود. پسر با دم پاییهای پاره و کثیف، نشسته بود کنار پیاده رو. چند پاکت با طرح ابر و باد جلوی پایش روی زمین بود. زن رد شد. اما بعد از چند قدم برگشت.

پسر پاکتها را بالا گرفت.

-فال نمی خوام. تو سردت نمی شه اینجوری؟

به دمپایی های چرکمرد و پاره اشاره کرد. اما پسر جواب نداد.

-دوست داری واسه ت کفش بخرم؟

-فال بخر.

-فال نمی خرم. اما اگه کفش بخوای. . .واقعا دلت نمی خواد؟ یه جفت کفش خوشگل؟

پسر سرش را انداخت پائین.

-هان؟

پسر همان طور که نگاهش پائین بود، سرش را به علامت مثبت تکان داد.

-خوب، پس بریم بخرم واسه ت.

و سرش را چرخاند و مغازه های اطراف را نگاه کرد.

-تو بخر. من نمیام.

-دوست نداری خودت رنگش رو، مدلش رو انتخاب کنی؟

پسر مکث کرد. بعد گفت:- می خوام.

-پس بدو بریم اونور خیابون که من دیرم شده.

و رفت سمت پل هوایی. پسر راه افتاد دنبالش.

داخل مغازه، زن قفسه کفشها را نشانش داد.

-کدومو دوست داری؟هر کدوم رو می خوای بردار.

پسر زیر چشمی زن را نگاه کرد. بعد قفسه را. یک جفت کفش نارنجی تند را نشان داد.

زن سبد گل را گذاشت روی پیشخوان مغازه و کفش را پای پسر کرد:-آقا جوراب ندارین؟

مرد ویترین کنار مغازه را نشان داد.

-بدو برو یه جوراب خوشگل هم انتخاب کن.

پسر از پشت شیشه، جوراب ساق بلندی را نشان داد. باز زیر چشمی زن را نگاه کرد.

-اٍ؟ تو هم اسپایدر من دوست داری؟

پسر خندید. دندانهای جلویش افتاده بود.

زن لبخند زد. هر دو لنگه کفش را پای پسر کرد و دمپائی های را گذاشت توی جعبه. پول را گذاشت روی پیشخوان و  سبد گل را برداشت. پسر راه افتاد دنبالش. چشم از کفشهایش بر نمی داشت. آن طرف پل، زن رفت سمت ماشین پارک شده کنار گلفروشی.

پسر تا در ماشین دنبالش رفت. جعبه کفش را زده بود زیر بغلش. با دست دیگرش پاکت های فال را محکم گرفته بود.

-مدرسه می ری؟

-هوم،کلاس اولیم.

سین را نوک زبانی می گفت.

-ا؟به به. تا کجا خوندین؟

-بهشت.

-بخش کن ببینم؟

-ب. . . .هشت.

-آفریـــــــــــــــــــن. اسمت چیه؟

-یمّان.

-به به. چه اسم قشنگی. آخه پسر به این خوبی، چرا باید الان تو خیابون باشه؟

پسر سرش را انداخت پائین.

-مامان بابات کجان؟

-بابام مریضه.

و یک قدم رفت عقب.

-فوتبال دوست داری یمان؟

 پسر شکفت:-اوهوم . . . اونوقت . . اون روزی دو تا گل زدم.

صورت زن جمع شد. دستش را کشید روی سر تراشیده پسر:-من هم فوتبال دوست دارم.

پسر لبخند زد.

-یمان این کفش ها مال تواٍ ها. خودت باید بپوشیش. نده مامان بابات واسه ت نگه دارن، یا واسه ت قایمش کنن. خوب؟

-خوب.

-آفرین آقا.

پسر دوباره خندید. وقتی ماشین زن به راه افتاد، چمباتمه زد روی زمین. دستش را کشید روی کفشهایش. چشمهای کهربائیش برق می زد. . .

****

زن دامن سفید خالدارش را روی زانویش صاف کرد:-گفت از همون ترم اول دانشگاه عاشقم شد. می گه من خوشگل ترین دانشجوی پرستاری بودم.

و قهقهه زد. صدای یک دو تا از زنها بلند شد:-خب راست می گه. هنوزم خوشگل ترین پرستار بیمارستانی

زن لبخند زد.

- اگه خوبه تورش کن خره.

-اونوقت بابای این رو چی کار کنم؟

و با سر به دختر نوجوانی که داشت میوه می خورد اشاره کرد.

-از این لباس عربی ها پوشیده بود. اصلا اول نشتاختمش. می گفت تمام این سالها عاشقم بوده. گفتم آخه الان

می گن پدر ســـــــــــــــــــــــــــــــــــگ؟

صدای غش غش خنده بلند شد.

-خوشگل خانوم ها توجه کنن، سوفله گل کلم مخصوص من تو فره. واسه ش جا نگه دارین...

صدای زنگ در آمد.

-آخه  مگه می شه آدم خونه تو بیاد و سوفله نخوره؟ نگی هم ما خودمون حواسمون هست.

در باز شد و زنی با سبد کوچک گل وارد شد.

-از همه معذرت،معذرت، معذرت. . .گیر کردم تو ترافیک.

با احتیاط راه می رفت. پاشنه کفشهایش بلند و نازک بود. بارانی زرد رنگش را در آورد.

نویسنده : رکسانا ایور نفر چهارم سومین دوره جایزه ادبی فانوس