|به نام دانای کل|

"سان شاین "

زن مانتوی ازریون زنگاری به تن داشت.حاشیه  روسری گل ساتنش با لباسش ست نبود.آن طرف شیشه های دودی مثل روزهای ابری کهربایی می زد. کرکره های عمودی مغازه های روبه رو، کیپ تا کیپ کشیده شده بودند و نورنئون های رنگی کافی شاب "ارغوان " را منعکس می کردند.

جمعه بود،اما خیابان خلوت نبود.عین اول هفته که همه هل داشتند زودتربه کارشان برسند. شلوغی لول می زد.

با سرانگشت منوی روی میز را جا به جا کرد.قبل ازآن پسرکی مو بورخواسته بود سفارش بگیرد.با اشاره ردش کرده بود. پسرک پشت پیشخوان چند باراورا دید زده بود.چشمانش چپ نبود اما نگاهش مستقیم هم نبود .به نظرپسری محجوب می آمد که حالا با دیدن زن، آن را نادیده می گرفت.چندجوان با مدل تاج خروسی وتن پوشی اسپرت درسه گوش کافی شاب پشت به اونشسته بودند.گاه وبی گاه خنده شان را توی سالن ول می دادند.

منو رانگاه کرد.کاپیچینو،کافی میلک،بستنی توت فرنگی ،....درشیشه ای باز شد ودو زن با خنده وشوخی وارد شدند .دستش رابرای آن ها تکان داد. جوان ها با چشم بدرقه شان کردند .

زن گفت :"خیلی دیرکردید .!"

زنی که کفش اسپورت به پا داشت،گفت:"مگرماشین پیدا می شد، آخرش به صد سی وسه زنگ زدیم "

زن موهایلایتی ،گفت :" صد وسی وسه هم خیلی دیرکرد."

زن گفت:"حالا چی می خورید ؟"

منورا سُرداد طرفشان .

زن کفش اسپرتی گفت:"من که سان شاین می خورم"

زن موهایلایتی گفت:" برای من فرقی نمی کنه"

زن سربرگرداند به طرف پیشخوان وبه پسرک اشاره کرد .

زن کفش اسپرتی گفت :"چه خبر؟"

زن موهایلایتی گفت :"قراره یک فیلم مستند ازکشتی آنجلیکا بسازند ؟"

زن  کفش اسپرتی گفت :"حالا کی خواست گزارش کارشوهر تو را بداند ؟!" وخندید

زن سه جام سان شاین با ژله ی اضافه سفارش داد.

زن کفش اسپرتی گفت :"یادم هست یک فیلم ازکشتی آنجلیکا ساختنداما یادم نیست کی ساختش "

زن موهایلایتی گفت :"حسن قلی زاده، فیلم داستانی بود.این یکی مستند تاریخیه "وبه انتهای سالن نگاه کرد :"چی سفارش دادی کاپیجینو؟"

زن گفت:"سان شاین !گفتی فرقی نمی کند"

گفت :"آره "

زن کفش اسپرتی گفت":بایدجالب باشد".

- چی ؟

- مستند کشتی آنجلیکا.

زن گفت :"هیچم جالب نیست.وحشتناکه !خیلی وحشتناک!."

زن کفش اسپرتی گفت :"چه طور ؟"

زن گفت: "چون من آنجا بودم "

-  کجا ؟

- توی کشتی آنجلیکا .

 زن موهایلایتی گفت :"پس منم با انیشتین هم کلاس بودم"

زن ها زدند زیرخنده وروی میزضربه زدند.

- واقعا من توی کشتی آنجلیکا بودم !.

زن موهایلایتی گفت "حالت خوبه؟، ماجرا مال دو قرن پیشه "دوباره بلند خندیدند

جوانهانگاه کردند ولبخند زدند.زن به انتهای سالن زل زد"آن زمان من ملوانی ساده بودم "

زن ها به هم نگاه کردند.

 زن کفش اسپرتی گفت :" زن ملوان!" شانه بالا انداخت و ازکیف دستی اش آینه اش را بیرون آورد و خودش را برانداز کرد.  

- ولی من زن نبودم .

زن کفش اسپرتی دستش بی حرکت ماند.

-پسری بیست شش ساله بودم. ازاهالی مرزی بریتانیا. تمام آرزویم ملوان شدن بود. سرماجراجویی داشتم . مادرم اصلا راضی نبود .نامزدم برای همین من را ترک کرد .

زن موهایلایتی گفت:"دست بردار! داری شوخی بی مزه ای می کنی "

زن مستقیم نگاهش کرد"پنجاه خدمه وملوان بودیم .قراربود ازطرف پادشاه فردینالد جعبه های سکه  طلا را به اضافه صدها هدیه نفیس،به شیوخ امارات عربی تحویل دهیم.همه اش را توی کابین زیرکشتی گذاشته بودیم .

-فردینالد ؟

-پادشاه پرتغال !

زن موهایلایتی خواست موضوع را عوض کند : "فکر نمی کنید این پسره زیادی معطلش کرده ؟"به طرف پیشخوان سرک کشید .

زن گفت:"شاید اگرما هم معطلش نمی کردیم کشتی آنجلیکا غرق نمی شد ."

زن کفش اسپرتی دوست داشت بشنود":چه طورغرق شد؟"

حالا صدای زن رگه ای از ُتن مردانه داشت ولهجه ای که به هیچ کجا شبیه نبود "وسط دریا یک جنگ درست وحسابی راه افتاد.همه کشته شدند. من غرق شدم .باتمام سنگینی کشتی رفتم زیرآب .وحشتناک بود.

زن موهایلایتی به آن طرف شیشه های دودی نگاه کرد.همه چیز کهربایی می زد .ازحرف های زن دمغ ودلخوربود.یک آن چشمش به دست چپ زن افتاد.طرحی ازلنگردرانحنای مچش خال کوبی شده بود.کیفش راروی شانه جا به جا کرد خواست بلند شود .زن دستش را گرفت

- کجا؟ما هنوزسان شاین نخوردیم .

زن کفش اسپرتی لبخند زد :"آره نخوردیم "

زن موهایلایتی مردد ماند. زن ادامه داد :"من پوسیدن استخون هایم را می دیدم .صدای پوسیدن کشتی را می شنیدم سال ها کشتی باهدایای پادشاه آن جابود.ته دریا. گفتی کی فیلم کشتی آنجلیکا را ساخت ؟"

زن موهایلایتی نمی خواست جواب بدهد اما گفت:"حسن قلی زاده"

- آره او یک فیلم بود ولی واقعیت را من دیدم.

پسرموبورجام های سان شاین راروی میزگذاشت .نگاهش مستقیم نبود.

زن با خودش گفت،چشم هایش چشم هاش چقدرشبیه ژان ست!"پسرک به او لبخند زد .

روی میزجام های سان شاین دست نخورده مانده بود. بیرون دو زن از پشت شیشه های دودی کهربایی می زدند.

نویسنده-فاطیما فاطری 

نفر سوم -سومین دوره جایزه ادبی فانوس