"کنار کاج بیست وسوم"

 

بدن لاغرش رو روی تنم انداخت. استخونهاش مثل زخم زبونی که قلب رو سوراخ میکنه تنم رو به درد می آورد اما همیشه با لبخندی که پشتش بغضم رو می جویدم اینطور نشون می دادم که: "همه چیز رو به راهه من خوبم" . چهار فصل سال بود: لبخند کمرنگش شروع رنگ گرفتن شکوفه های صبح،نفس های ریز و کوتاهش ظهر تابستون، چشمهاش برگ ریزون تنهایی و دستهای سردش شب برفی بود که روی دستهام یخ می بست. چند بار روی تنم بالا و پایین شد و وقتی احساس راحتی کرد به یه نقطه ی دور خیره موند و پلکهاش هم مثل خودش بی حرکت شدن. بعد از اون همه سال به سکوتش عادت کرده بودم و یه جورایی دوستش داشتم. سکوتش با من حرف میزد و می شد ازش فهمید که راحته یا مشکلی داره. اینقدر حضورش خلوت بود که سعی میکردم موقع کار کردن حتی صدای پاهامو  نشنوه. نگاهم نمیکرد اما رد چشمهاشو میدیدم که ازدریچه ی شمالی اتاق میرفت و زیر درخت های باغ قدم میزد. دستهامونو توی هم قفل کردیم و به سمت باغ راه افتادیم. حس عجیبی بهش داشتم، حسی شبیه اولین بیداری صبح که بین خواب دوباره و شروع روز مردد میمونی،عذابت میده اما دوستش داری، از تکرارش خسته نمیشی. دقیقا یادم نمیاد آخرین باری که کسی رو واقعا دوست داشتم کی بود اما هیچوقت به خودم اجازه نمیدادم عاشق کسی باشم. دلبستگی من بدترین احساسی بود که میتونست گریبان کسی رو بگیره و بیرحمانه بود اگر کسی رو مال خودم میدونستم. ردیف منظم کاج ها یکی یکی از کنارمون رد شدن،مثل همیشه بیست و سه درخت کاملا شبیه به هم که رشدشون به اندازه ی کافی آهسته بود تا من بعد از هفت سال احساس کنم یه فیلم کوتاه تکراری رو میبینم که نه شروعی داشت و نه پایانی فقط تکرار بود و تکرار. لالایی گنجشک های کاج بیست و سوم اونو به چرت کوتاهی می برد که به اندازه سکوتش سنگین بود. سرشو روی شونه هام گذاشت و چشمهاشو بست. تحمل وزنش به یادم می آورد که هنوز زنده هست و هنوز زنده ام. با همه ی تکرارها اون روز برام روز متفاوتی بود. برای اولین بار فقط من بودم و اون بدون حضور یه سفید پوش که بسته ی قرص ها  رو بجای هفت تیر تو جیبش قایم می کرد تا سر ساعت شلیکش کنه و جنازه اش رو روی دست من میذاشت و میرفت. وقتی پوکه ی قرص های شلیک شده روی زمین میریخت آروم تر از همیشه تو خودش کز میکرد. نفرتی که از قرص هاش داشتم باعث شده بود از رنگ سفید روپوش پرستارش هم بیزار بشم. از قرص ها بیزار بودم چون اون دوستشون نداشت. میخواستم به جای اون داروهای عصبی به شونه های من اعتماد کنه و دستای خودش،اما یه سایه ی سفید همیشه دنبالمون بود.چشمهاشو باز کرد اما نه مثل همیشه،جیغ بیداریش از کنار گوشم دوید و خیلی سریع به انتهای باغ رسید.روی شاخه ی اولین کاج که از انتهای باغ آخرین بود نشست و به من زل زد. گریه میکرد،محکم تر بغلش کردم چپ و راست میرفت و بی قراری میکرد،لبهاشو روی هم فشار میداد تا صداش روی شاخه های کاج سنگینی نکنه.جیغ خفه ای تو گلوش تقلا می کرد و بیرون نمی ریخت. تشنجش اونو از آغوشم بیرون کشید و جلوی پاهام انداخت. تکرار هر روز رو آرزو میکردم اما...

 

                                                        #        #        #

 

آمبولانس حتی آژیر هم نکشید.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه،مثل یه تاکسی که واسه رفتن به مهمونی خبر میکنن آهسته جلوی در اصلی ایستاد. با بوق کوتاه و نیمه کاره ای اومدن یا شاید هم رفتنش رو خبر داد. یه گوشه ایستاده بودم و هفت سال از زندگی مو میفرستادم میون جمعیت تا شلوغش کنم و بگم این من بودم که... کسی به من نگاه  نمیکرد،گذاشتنش رو برانکارد و یه ملافه ی سفید روی همه ی خاطراتم کشیدن. خلوت خلوت بود،حتی جیغش که همین یکی دو ساعت پیش روی شاخه های کاج به من دهن کجی می کرد هم تنهام گذاشته بود. مرگ کسی که اینهمه سال تو آغوشم گرفته بودمش بی صدا تر از باز و بسته شدن در اتاقی بود که همه توش خوابیدن. یک نفر که صورتش رو نمی دیدم از پشت دستش رو روی شونه هام گذاشت.منو کشون کشون برد و کنار بقیه ویلچرها رهام کرد. برای اولین بار آرزو کردم که ای کاش فلزی تر بودم.

نویسنده-نجمه بانشی 

داستان برگزیده-سطح داستان-خوب