داستان کوتاه : راز جمجمه هـا در غار          نوشته ی: مرتضـی حاتمـی

      برای شاهدخت و سایدا

       پدر تا چادر را می بندد و همه گی زیرپتوها و لحاف کرسی می خزیم،دوباره صدایش به گوشم می رسد. با این که نمی دانم دقیقا مفهوم صدایش چیست،اما تنها کلمه ای که می توانم از لابه لای صداهای گم و نامفهوم بشنوم، ((آب))است. همیشه موقع خوابیدن صدایش توی دره و جنگل های بلوط می پیچد. فکر می کنم که ممکن است خواب دیده باشم.گوشم را تیز می کنم و حسابی تمرکز می گیرم تا شایدکلمات و مفهومی دیگر از لابه لای صداها به دست بیاورم، امافقط کلمه ی آب را می توانم بفهمم.

     امشب را می خواهم تا آن جا که می توانم به راز این صدا که ماه هاست هر شب توی گوشم زمزمه می شود،پی ببرم.دارم کم کم دیوانه می شوم.اصلا نمی دانم چه طور درباره ی این صدا وتصوراتی که در ذهنم به وجود آورده با کسی حرف بزنم.می ترسم فکر کنند که دیوانه شده ام صدای((اشهد)) پدر و مادر را که می شنویم،دیگر باید بخوابیم.کمی خوش حال می شوم که شاید بتواند صدایی همیشه گی توی گوشم را کم کند و شاید هم از بین ببرد.خیلی عجیب است فقط شب ها پس از خوابیدن همه، صدایش را می شنوم.نمی دانم چرا احساس مبهمی تمام بدنم  را در خود فرو برده است. چشم هایم را روی هم می گذارم...

       آفتاب، دامن گرمش را روی جنگل بلوط و بادام کوهی،گسترانده است.کنار هر چادر، دودی برپاست و آتشی برای ناهار و چای آن روز ، به سینه ی آسمان،شعله می کشد. آن سوتر،کنار چادر نانوایی، لوله ی دودی غلیظ با بوی نان داغ و تازه ی ساجی آدم را در این صبح با صفای تابستانی سرحال می آورد.از اول صبح که با صدای الله اکبر از خواب بیدارشدم، همه اش دارم به احساس مبهم دیشب فکر می کنم.

     پدر، در حال قطعه قطعه کردن تنه ی بلوط خشکیده ای است و می خواهد آن را برای آتش زیر ساج، آماده کند. بچه ها هر کدام در حال بازی زیر درخت های بلوط و سایه ی صخره ها هستند.نیرویی عجیب و گم، مرا به سوی مسیری می کشاند که نمی دانم انتهایش کجاست. از سبدجای نان،سه لواش نان ساجی برمی دارم و یک قوطی کنسرو و قمقمه آب را توی کیسه ای می گذارم. چوب دستی ام را بر می دارم و بندکفش های کتانی ام را محکم می کنم.

     علی که مشغول مرتب کردن تکه های چوبی است که صبح زود از انتهای دره همان جایی درخت های بلوط پیر وجود دارد و بیش تر آنها خشک شده ، به دست آورده، به او خسته نباشیدمی گویم. می خندد و می گوید:

-  کجا می خواهی بروی؟

نمی دانم که چه جوابی به او بدهم.در جواب می گویم:

- همین دور و برها

- جای دور نروی.خب؟

را با تاکیدگفت.

-  چشم...

    از او، خداحافظی می کنم و به طرف انتهای دره راه می افتم. کنار هر درخت بلوط، چادری برپاست و جلوی هر چادر، آتشی روشن با دیگ یا قابلمه و یا کتری ای سیاه رنگ... دوباره همان صدا درگوشم می پیچد.از لابه لای درخت های بلوط و ون، گرمای عجیبی به آسمان می رود. هنوز خیلی از چادرها دور نشده ام. کمی خسته شده ام. گوشه ای روی تکه سنگی زیردرخت بلوطی می نشینم.مارمولکی به سرعت خودش را زیر سنگی کوچک، قایم می کند. از جایم بلند می شوم و به راه می افتم.شیب دره کم کم زیاد می شود.یک ساعت می شود که دارم توی این دره راه می روم، اما هنوز خیلی خسته نشده ام. آن قدر که از چادرها دور شده ام که دیگر چادری به چشم نمی آید. هنوز نمی دانم چه نیرویی در من هست که هم چنان بدون یک لحظه خسته گی هم چنان در لابه لای صخره هاوسنگ ها وعلف های خشک، من را حرکت می دهد.صدای فش فش ماری به گوشم می رسد. چوب دستی ام را به طرفش پرتاب می کنم. مار، جا خالی می دهد و دوباره سرش را به حالت تهاجمی بالا می گیرد و زبانش را در می آورد. هوا به شدت گرم شده و فکر می کنم که در این نزدیکی چشمه ای باشد که مار این اطراف پیدایش شده است.خسته شده ام. از قمقمه ام کمی آب می نوشم. هنوز سرد است. پدر با کمک محمد و پیمان، در نزدیکی چادر زیر درخت بلوطی پیر، چاله ای  درست کرده و هر روز داخل و اطرافش را آب پاشی می کنیم.داخلش آن قدرخنکیِ گوارایی دارد که دراین هوای گرم تیرماه، نفس آدم را حسابی جا می آورد.چاله، به نوعی کار یخچال را هم انجام می دهد. باقی مانده ی غذاها کلمن آب، دبه ی دوغ محلی که پدر از سیاه چادرهای دور دست خریده و حتا گوشت بسته بندی شده را توی این یخ چال می گذاریم و مدت ها به خوبی از آنها نگهداری می شود.وقتی در یخ چال را آب پاشی می کنم بوی خاک نم خورده به هوا می رود و احساس خوبی به من دست می دهد.

      به اطراف خوب نگاه می کنم. صخره ی بزرگی شبیه همان صخره ای که پدر؛علی و محمد از لابه لای تخته سنگ های آن عسل کوهی به دست آورده بودند، شباهت عجیبی دارد.

     با دیدن زنبوزعسلی که روی گل بابونه نشسته، مطمئن می شوم که همان صخره است. کمی جلوتر که می روم یادم می آید که پدرگفت در زیر صخره ،چشمه ی کم آبی هم بوده و زنبورهای عسل زیادی آن جا دیده بودند. سرم رامی چرخانم و به دقت همه جا را می گردم. اما چشمه ای نمی بینم. گوشم را روی تکه سنگی بزرگ می گذارم شاید صدای چشمه را بشنوم. اما جز صدای ضربان قلب سنگ، چیزی دیگری را نمی شنوم. تعداد زنبورها بیش تر شده است و روی گل های وحشی می چرخند. به صخره نگاه می کنم. آن چنان بزرگ و ترس آور است که برای لحظه ای تمام بدنم در ترسی ناپیدا فرو می رود. اما بر ترسم غلبه می کنم و به آرامی رد زنبورعسلی که پاهای عقب اش از شیره ی زردرنگ گل ها پوشیده شده، را دنبال می کنم. زنبور به آرامی پرواز می کندوبه راحتی می توانم رد مسیرش را بگیرم. زنبور، وارد شکافی در صخره می شود.

       رنگ سبز در زیر نور آفتاب به زیبایی می درخشد. طناب را میان پاهایم می اندازم و از شکاف صخره ها آرام آرام بالا می روم.بالا رفتن از این تخته سنگ یک دست و صاف،خیلی سخت است.کافی است که پایت کمی بلغزد.انگشتانم رادر شیار صخره فرو می کنم و وقتی مطمئن می شوم که می توانم بالا بروم پایم را در جای محکمی می گذارم. به آرامی بالا می روم.بازو و انگشتانم خسته شده اند و کتفم هم درد گرفته است.کمی بالاتر می روم.در جایی که مسلط باشم به سنگ تکیه می زنم و الان به راحتی می توانم کارم را انجام بدهم. لانه ی زنبورها درست زیرتنه ی درخت ون قرار گرفته.تعدادی زنبور، به تخته سنگ چسبیده اند. زنبوری از راه می رسدو به سرعت خودش را روی صورتم می کوباند. نمی توانم واکنشی نشان بدهم.هم چنان بی حرکت می مانم به امید این که به آرامی از روی صورتم بپرد و به لانه اش برگردد، اما در همین خیال هستم که سوزش دردناک زیرگونه؛من را از این فکر باطل در می آورد. کار خودش را کرد. چند ثانیه بدنم در انجمادی کوتاه فرو می رود. کاری نمی توانم انجام دهم. زنبور از روی صورتم  بلند می شود وکیسه ی زهرش رابه جا می گذارد.

-ممکن است زنبورها احساس خطر کنند تا دیر نشده باید دست به کار شوم...

      بوته ی((اسپند))را از داخل کیسه بیرون می آورم و با با فندک اتمی، آن را آتش می زنم. بوته ی نیم خشک ،کمی آتش می گیرد و بویش به مشامم می رسد. بوته را به دهانه ی لانه می گذارم و به آرامی دود را به داخل فوت می کنم...چند ثانیه بعد، دود غلیظ وارد لانه ی زنبورها می شود.دوباره بر آتش ودود، فوت می کنم...

       اسپند،را گوشه ای روی صخره ی کوچکی که روبه رویم است، می گذارم تا هم چنان دود کند.

-الان دیگر باید زنبور ها از لانه بریزند بیرون.

       هنوز تصورم به پایان نرسیده که موجی از زنبور به سرعت از شکاف صخره بیرون می آیند.ابتدا کمی سرگردان هستند.نمی دانند چه کار کنند.بوته ی اسپند را دوباره آتش می زنم و آن را به آرامی جلوی صورتم می چرخانم...

      زنبورها بعدازسرگردانی کوتاه،به طرف شاخه ای ازانجیرکوهی،که بالای صخره روییده،هجوم می آورند.کمتر از دو دقیقه کیسه ای از زنبور، روی شاخه درست می شود.صدای گم وز وز در گوشم می پیچد...حس می کنم که دیگر زنبوری داخل کندوی سنگی باقی نمانده باشد.کمی جلوتر می روم.سرم را به نزدیکی لانه جلو می برم.بوی خوش اسپند، از داخل لانه به بیرون نشت می کند.

-هم لانه ضدعفونی شد، هم خوش بو.دیگر انگل ها وکرم های ته لانه از بین می روند و زنبورها می توانند به راحتی در لانه به سر ببرند.

     پاهایم خسته شده است و با دست راستم تنه ی درخت را می گیرم.این پا آن پا می کنم، تا کمی از خسته گی آن کم شود. طناب را به آرامی به طرف پایین صخره می اندازم. طناب روی زمین می افتد.

-         ظرف را به طناب ببندید.

      وقتی دوباره مطمئن می شوم که می توانم کارم را شروع کنم، تخته سنگ را به آرامی از در سوراخ بر می دارم. تخته سنگ اول به راحتی جا به جا می شود و تکه سنگ دیگری هم می بایست از دهانه ی سوراخ بردارم تا دهانه بازتر شود تا بُریدن عسل ها به راحتی انجام بگیرد. عسل و موم تا دهانه ی سوراخ پایین آمده و به همین خاطر است که دهانه ی لانه ی از عسل کهنه و قدیمی یشمی رنگ آمیخته شده است.

      تلاش می کنم تا ذره ای از عسل هدر نرود.دهانه ی کندو را به اندازه ای که بتوانم عسل ها را ببُرم، باز کرده ام.شانه ی زیبای و خوش رنگ عسل، زیر نورخورشید می درخشد. بی اختیار می گویم:

- ماشاءالله...

      شانه ی عسل آن چنان زیبا و چشم نواز است که آدم شیرینی اش را به خوبی در دهانش حس می کند.از داخل کیسه چاقوی دسته بلندم را در می آورم. چند زنبور عسل هم چنان روی شانه ی عسل نشسته اند. صدای محمد را می شنوم:

-بابا طناب را بکش...

طناب تکان می خورد.

-هنوز صبر کنید...

     چاقو را بر شانه ی عسل می گذارم و بسم الله می گویم و بر دسته فشار می آورم...

لایه ی عسل را از صخره جدا می کنم.

-طناب را ول کنید...

      طناب را به آرامی بالا می کشم.بدجوری ایستاده ام.نه می توانم تکان بخورم و نه می توانم پایین را نگاه و مسیر طناب را دنبال کنم. طناب را دوباره می کشم. صدای علی را می شنوم:

-به بوته ی ((ازبوه))1 گیر کرده .

      دوباره طناب را بالا و پایین می کشم. کمی مانده از دستم از تنه ی درخت جدا شود و به همراه طنابی که به کمرم بسته ام به پایین صخره ی بلند پرت شوم،که تعادلم را حفظ می کنم. دوباره تلاش می کنم و بالاخره موفق می شوم که طناب را از شاخه ی درخت جدا کنم و ظرف را به آرامی به طرف بالا بکشم...ظرف را روی تخته ی سنگی سمت راست سوراخ قرار دارد می گذارم.در ظرف را باز می کنم و شانه های بریده ی عسل را داخل آن می گذارم...

-عجب بوی خوبی می دهد.بوی گل های پونه وحشی((گنور))2 و بابونه می دهد.بهترین درمان بیماری هاست...

       دوباره چاقو را بر لایه ی دیگری از عسل فشار می دهم و آن را می بُرم و داخل ظرف می گذارم.عسل،به ظرافت و زیبایی خاصی به سنگ داخل کندو چسبیده.برای بار سوم عسل ها را با چاقو از بدنه ی سنگ جدا می کنم و داخل ظرف می گذارم. به انتهای کندو نگاه می کنم. برای زمستان  شان تا بهار سال آینده کافی است. هنوز مقدار زیادی از عسل باقی مانده. صدای محمد را می شنوم:

-چه خبر؟

-الان ظرف را می فرستم پایین.مواظب باشید.

    و در ظرف پرشده، را می بندم و آن را با طناب به صورت چهارگوش بسته بندی می کنم و دوباره تنه ی درخت بالای سرم را محکم می گیرم و به آرامی  ظرف پایین می فرستم.

- ظرف را بگیرید...

       به زنبورها نگاه می کنم.بوی عسل و موم در هوا پیچیده. هوای خنکی این بالا می وزد. آتش بوته ی اسپند تمام شده و از داخل کیسه، بوته ی دیگری در می آورم آن را آتش می زنم وداخل کندو را حسابی با دود ضدعفونی می کنم.

-خدا برکت.الهم صل علی محمد و آل محمد...

     و دعای زرق و روزی می خوانم و داخل کندو فوت می کنم.

     به آرامی دستم را به شیارهای صخره و ترک های سنگ ها فرو می کنم و آرام آرام از صخره پایین می آیم.

    پدر، عسل را به اندازه ی مساوی تقسیم می کند و به مادر می دهد تا به همسایه ها و هم چادرهای اطراف بدهد. صبحانه نان ساجی داغ و عسل سبز کوهستان...به زور می توانم دو لقمه بخورم...

باخودم می گویم:

-ای کاش می توانستم ازصخره بالا بروم و امکان برداشتن و بُریدن عسل خالص و قدیمی کوهستان را داشتم که دست خالی به چادر بر نمی گشتم. به! به! چه کیفی داشت پدر دستی روی سرم می کشید وبا خوش حالی با صدای بلند می گفت:

-بیایید ببینید شاهپری چه کار کرده.عسل بُریده.آفرین دخترم...صد تا پسر شیرین می ارزی...

بعد سرم را می بوسید.

      دیگر مطمئن هستم که کندوی عسل پیدا کرده ام و تصمیم می گیرم که نشانه هایی درست کنم تا به راحتی بتوانیم، عسل هارا پیدا کنیم. هفت تکه سنگ تخت را روی هم می گذارم. چاقوی دسته شاخی ام را که داداش علی به من داده را از داخل کیسه ام در می آورم و تکه چوبی را برمی دارم. همه جا زیر نور داغ خورشید دم کرده است و هُرم عجیبی به هوا می رود. کوه ها زیر نورخورشید زرد شده اند و علف های کوهی و وحشی، تا کمر بالا آمده اند. هُرم وگرمایی خسته کننده و نفس گیردر لابه لای علف های وحشی بلند می شود.گرمم شده. زیر سایه ی درخت زالزلکی می نشینم تا کمی خسته گی درکنم. سرم را روی تکه سنگی می گذارم. سنگ، خنکای دلچسبی دارد. صورتم کمی خنک می شود. چشم هایم را می بندم.ناگهان،دوباره همان صدای همیشه گی این بار به طور واضح و شفاف تر به گوشم می رسد. احساس می کنم که به صدا خیلی نزدیک تر شده ام.

-((آب،آب،آب...))

      شک نمی کنم که به احتمال خیلی زیاد به سرچشمه ی صدا نزدیک شده ام.حسی درونی این را به من می گوید. لحظه ای فکر می کنم نبادا از بس که به این مساله فکر کرده ام خیالاتی شده ام؟ سرم را از روی سنگ بر می دارم و گوشم را به تنه ی درخت می چسبانم. صدا قطع می شود و دیگر چیزی نمی شنوم.گیج شده ام.بلند می شوم و پایین پرت گاه را نگاه می کنم.درخت های ریز و درشت و صخره های کوچک و بزرگ زیبایی خاصی را به کوهستان داده اند. به طرف درخت بلوط پیر می روم.اما وقتی که دوباره سرم را روی تنه اش می گذارم، دوباره همان صدا به گوشم می خورد:

-((آب،آب،آب...))

     چند قدم پایین تر،ناگهان صدای نرم چشمه ای را می شنوم.باز فکر می کنم خیالاتی شده ام.اما وقتی سبزه های کشیده شده در مسیری را می بینم، مطمئن می شوم که به سرچشمه رسیده ام.به آرامی از لابه لای تخته سنگ ها و صخره ها پایین می آیم.مسیر سخت و دست و پا گیری است.انگشتانم را در شیار تکه سنگی فرو می کنم و پای راستم را روی تکه سنگی دیگر محکم می کنم.صدای آواز سهره ای در همان نزدیکی به گوشم می خورد.احتمالن درآب چشمه مشغول آب تنی است.خوش به حالش!

به آرامی از صخره پایین می آیم.بوته های گل بابونه و((چَویر))3 و چند گیاه دیگر که نمی شناسم شان در مسیر کوچک آب،روییده. چنان بزرگ شده و ساقه دوانده اند که انگار سال هاست کسی به این جا نیامده و آنها نچیده است.

    کمی پایین تر که می آیم ، چشمم به چشمه ای کوچک با آبی بسیار زلال می افتد.از آن بالا چشمه شباهت عجیبی به سر بزکوهی دارد. کنار چشمه می نشینم. هنوز گیج شده ام.صدای نرم آب،چنان آرامش بخش است که تمام خسته گی را از بدنم دور می کند. سنگ ریزه ها و تکه های سنگ در کف چشمه به خوبی دیده می شوند. تصمیم می گیرم که برای مادرم مشتی گلپونه ی وحشی بچینم. کمی پایین تر، سهره ای می بینم که بی پروا مشغول آب تنی است.مشتی آب بر می دارم. آب چشمه آن چنان سرد است که انگار کوهی از یخ را در آن ذوب کرده اند. آب که می نوشم، آرامشی عجیب در میان رگ ها و زیر پوستم دویدن می گیرد.آب، فوق العاده سرد است.دندان هایم بی حس می شوند.حس می کنم خرمالویی نارس را گاز زده ام. آب، طعم عجیبی دارد،طعمی که نمی دانم از چیست.یک لحظه می ترسم که نبادا آب گوگردی باشد.اما به خودم می گویم:

-هر چه باداباد.من که خوردم...

      یک لحظه تصمیم می گیرم که توان و مقاومتم را اندازه بگیرم.دستم را توی آب می گذارم. بیش ترازچندثانیه نمی توانم تحمل کنم.دستم از شدت سرما بی حس می شود.قمقمه ام را از داخل کیسه بر می دارم و آن را پر می کنم. دراز می کشم.آرامش عجیبی درصدای چشمه پنهان است.چشم هایم را روی هم می گذارم.

-         ((آب...آب...آب...))

از خواب می پرم.آفتاب کمی کج شده و بوی غروب می دهد.سرم کمی گیج می خورد.

-         نکند مسموم شده ام؟!

     صدایی به گوشم می خورد. سرم را می چرخانم.چیزی نمی بینم .صدا دوباره به گوشم می خورد .این بار به دنبال مسیر صدا سرم را به سمت صخره ی بالای چشمه می چرخانم.

-         وای...خدای من...

    روی صخره، بزی با شاخ هایی بلند و کمانی به من نگاه می کند.چنان زیباست که دلم نمی آید حتا لحظه ای از او چشم بردارم.زیبا و با شکوه وگردن فراز،هم چنان به من نگاه می کند.پوست زیبایش زیرنورکم رنگ آفتاب می درخشد. زیرگلویش خال سفیدی دیده می شود.نفسم کمی بند آمده است.اصلا فراموش کرده ام که نفسم را بیرون بدهم.برای بار دوم است که بز کوهی می بینم.زمستان پارسال بود که یکی از دوستان پدرم که شکارچی است لاشه ی بزی پیر را به خانه آورد.زیر شکم و گوشه ی کتفش را با تیر نشانه رفته بود.بچه ها چه قدر از دیدنش ذوق کردند.نیم ساعت بعد همه گی مشغول به دندان کشیدن کباب گوشت بزکوهی بودیم.پدر می گفت هرکس بعدازخوردن گوشت بز، تا دوساعت آب نخورد،دندان هایش برای همیشه محکم و بادوام خواهدماند وقتی تا سه ساعت آب نخوردم، همه تعجب کردند.

به بز که نگاه می کنم،احساس شرمساری در من زنده می شود.گردنش را کج کرده و هم چنان خیره، به من نگاه می کند.به او لب خند می زنم.صدایی ازگلویش شنیده می شود.پلک می زند.بوی گل پونه های وحشی کنار چشمه به مشام می رسد. چشم هایم را می مالم،شاید خواب دیده باشم، اما خواب نیست.به آرامی بلند می شوم و مشتی سبزه ی تازه از که کنار چشمه روییده می چینم. نمی دانم که چه حس پنهانی در من زبانه می کشد،که به سمتش می روم.بزکوهی هم چنان روی صخره ایستاده و نگاهش به نوک قله ای ناشناس،خیره مانده است.می خواهم صدایش بزنم، اما نمی دانم با چه صوت وکلمه ای صدایش بزنم.مانده ام چه عکس العملی انجام دهم.بی اختیار به طرفش می روم.صخره خیلی بلندو یک نواخت و صاف است که اصلانمی توان یک متر از آن بالا رفت.

نمی دانم چرا بی اختیار می گویم:

-         آب...آب..آب...

     بز، با شنیدن صدا کمی گردنش را به طرفم می چرخاندودوباره به من نگاه می کند.می چرخد و یک قدم عقب می رود و حالت تهاجمی به خودش می گیرد.

-         اگر از آن بالا بپرد چه؟حتما گردن و استخوان هایم را خرد می کند.شایدهم با شاخش شکمم را پاره کند...شاید هم...

     هم چنان از او چشم برنداشته ام.یک دفعه بز از همان بالای صخره به پایین می پرد. صدای خرد شدن گردن واستخوان هایم را می شنوم...

سایه اش روی سرم می افتد. خیلی عجیب است اصلا از جایم تکان نمی خورم.بز در دو قدمی ام فرود می آیدو سُم هایش توی خاک فرو می روندو به آرامی به طرفم می آید. سبزه ها را به طرفش می گیرم و آرام آرام به طرفش می روم.دوباره همان صدارا از گلویش خارج می کند.حالا دیگر کاملا روبه رویم ایستاده است و پوزه اش را به دستم می مالد.نمی توانم باور کنم که بزکوهی که تنها شکارچیان حرفه ای پس از هفته ها کوه و کوهستان گردی، اثرش را به سختی به دست می آورند،الان پوزه اش را به مهربانی به دستم می مالد...واقعا باورش برایم خیلی سخت است.بی اختیار دستم را به آرامی روی شاخ هایش می کشم.گرم است و زبر.احتمالن بیش از هفت سال سن داشته باشد.تعداد گره های شاخش را می شمارم.هرگز کسی کسی باور نخواهد کردکه در این کوهستان پردرخت،شاخ های گره دار بزی کوهی را لمس کرده ام. به راه می افتد و من هم بی اراده،به دنبالش راه می افتم. هم چنان صدای ((آب...آب...آب...)) از گلویش خارج می شود.

-یعنی این راز شبانه ی من از گلوی این بز پیر بوده و نمی دانستم؟مگر می شود بزکوهی کلماتی مفهوم دار ادا کند؟

    آرام آرام به دنبال مسیر آب از کوه پایین می رود. من هم به سختی از روی تخته سنگ ها و سنگ ریزه ها پایین می روم. مسیر آب،از میان سنگ ریزه ها و ریشه های درختان بلوط و((گَون)) 4 هم می گذرد. فاصله ام از بز زیاد می شود.چالاک و فرز از روی تخته سنگ ها به راحتی پایین می پرد و من آرام آرام به سختی،از دره پایین می روم. یک لحظه مردد می شوم:

        -  نکند برایم اتفاقی بیفتد؟

       - تا این جایش که آمده ای،بقیه اش هم برو.

 آب چشمه؛ زیر ریشه های بلوطی کهن سال به زمین فرو می رود.

-         یعنی چه؟ چرا آب چشمه زیر این درخت به زمین فرو می رود؟

     غاری کوچک از دور دیده می شود.دهانه ی غار از دور پیداست.وسوسه می شوم که وارد شوم.کنار دهانه ی غار ایستاده و به من نگاه می کند.حس می کنم که نگاهش غمگین است.انگار دارد به من می گویدکه وارد شوم.به طرف غار راه می افتم. غار،خیلی بزرگ به نظر نمی رسد. وارد می شوم. بزهم چنان بیرون ایستاده و به من نگاه می کند. ناگهان صداهایی مبهم از داخل غار به گوشم می رسد.خوب که دقت می کنم دوباره همان صدای آشنای شبانه به گوشم می خورد.

-((آب...آب...آب...))

     یک لحظه تصور می کنم که به غار ارواح و اجنه وارد شده ام.تصوراتی مبهم و رازآلود به سرعت از ذهنم عبور می کند.((بسم الله ))می گویم و چند قدم جلوتر می روم، ناگهان چشمم به استخوان های کوچک و بزرگ می افتدکه در فاصله های مختلف روی علف هایی خشک افتاده اند.کمی می ترسم.حیرت زده،جلوتر که می روم به استخوان ها بیش تر دقت می کنم.لحظه ی غم انگیزی است. بی اختیار صحنه هایی از شکارگاه و شکارچیانی با لباس هایی بلند وکلاه هایی جنگی بر سر با کمان و تیرهای نوک تیز، در ذهنم نقش می بندد و  ارواح  از ذهنم دور می شود.

-  نه اسکلت واستخوان های بز است.

 اسکلت هایی با شاخ ها و جمجمه هایی کوچک و بزرگ.برقی از میان آرواره های جمجمه ها جهیدن گرفته. خم می شوم  و سرم تا نزدیکی جمجمه سرم را پایین می برم.صدا بلندتر به گوشم می رسد.احساس مبهمی دارم.از داخل کیسه ام، کبریتی در می آورم. غار،زیر نور کبریت، ترس ناک می شود.نگاهم روی دندان جمجمه ها میخ می شود. برق می زنند و طلایی به نظر می رسند.کبریت خاموش می شود.دوباره کبریتی دیگر روشن می کنم.کنجکاو می شوم. نه اشتباه نمی کنم. دندان جمجمه ها طلایی رنگ است.جمجمه ای که شاخی بلند از آن روییده و از تنه و بخش های دیگر جدا افتاده، را بر می دارم و به دهانه ی غار می آیم و آن را از زیر نور آفتاب،برانداز می کنم.

امکان ندارد. دندان جمجمه ی بزکوهی از روکش طلا پوشیده شده باشد. نه... نه... نه...امکان ندارد.

     گیج شده ام و فکرم راکد شده.در ابهامی بزرگ قرار گرفته ام و هزاران سوال بی جواب در آسمان ذهنم می درخشند. نگاهی را به دنبال بز کوهی می چرخانم. خبری از بز نیست. بی اراده فریاد می زنم:

-         آ...ب...آ...ب...آ...ب...

     جمجمه را روی زمین می گذارم و به دنبال بزکوهی می گردم.خبری از بز نیست. تنها چند جای سم که داخل آب چشمه فرو رفته را می بینم...

 

       پدر،به دندان طلایی بزکوهی که زیر نور آفتاب می درخشد،برای چندمین بار نگاه می کندو سرش را تکان می دهد. مادر ،با بغلی از بوی نان تازه ی ساجی وارد چادر می شود.روزها و هفته ها هم گذشت.کوهستان وصخره های بزرگش را وجب به وجب گشتیم، اما هرگز نتوانستیم چشمه و غارو جمجمه ها را پیدا کنیم.

       الان چند ماه است که دیگر صدای ((آب))به گوشم نمی خورد، اما چند روز پیش گلاره؛خواهر بزرگترم رازی را با من در میان گذاشت.

-         شاهپری! چند شب است که صدا و ناله هایی عجیب و مبهم از اعماق کوه به گوشم می رسد.تو شنیده ای؟

           و من می گویم...

      ایلام/فروردین89

 

 

      اصطلاحات و پانویس ها:

1)      آویشن کوهی در زبان محلی و کردی،ازبوه گفته می شود.گیاهی وحشی ،دارای بوته های کوچک و برگ های ریز که بسیار معطر است در ارتفاعات و کوهستان های بلند و صعب العبور  می روید.دم کرده ی آن برای سرماخوردگی مفید است و آرد شده ی برگ آن در پختن غذا، مورد استفاده قرار می گیرد.

2)      گیاهی کوهی که ساقه اش خوراکی است.

3)      نوعی گیاه که مصرف خانگی دارد و معمولا داخل ((روغن حیوانی))می ریزند، تا خوش بو شود.

4)      درختچه ای که از شیره اش کتیرا می گیرند ومصرف دارویی دارد.

نفر اول سومین دوره جایزه ادبی فانوس: مرتضـی حاتمـی